خرید بک لینک
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت

برچسب: خودمان,کنیم, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

679.عدس پلو امروز ظهر ناهار عدس پلو داشتيم ، نه اينکه بد مزه باشد ، من دوست ندارم ... ناهار نخوردم ، يک تکه خربزه با دست گاز زدم و رفتم سر ِ درسم ، بقيه هم ناهارشان را خوردند رفتند پي ِ کارشان ... خيلي اتفاق خاصي نيفتاد ! نه بقيه تب کردند که من ناهار نخورده ام نه من از گشنگي مُردم ...حالا من اگر عدس پلو را به زور مي خوردم برنج و عدس و آب و روغن را که حرام مي کردم هيچ ، هر قاشقي هم که پايين مي دا

برچسب: نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

گفتم : "آمین!"پیش از آنکه دعا کنم ، پیش از آنکه آرزوهای رنگارنگم را رو به رویم بچینم و یکی را انتخاب کنم.همه چیز را به خودش واگذار کردم. می دانستم که بیشتر از خودم نگران من است و می داند که رویاهای من پر از کوچه های بن بست و تاریک و بی فانوس است و اگر کسی دستم را نگیرد….چشم هایم را بستم و از ته دل گفتم : "آمین" چرا که می دانستم یکی آن بالا مرا دوست دارد…. نیلوفر لاری پور نوشته شده در سه شنبه چهارد

برچسب: بالا,دوستمان,دارد, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند .وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و ازدرب دیگر دعوت شدگان.ملا از درب دعوت شدگان وارد شد.در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند.ملا طبعا از درب دومی و

برچسب: آدمها,خاطر,خودشان,بخواهیم, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

682.چاپلوسی روزی روزگاری پادشاهی زندگی می کرد که یک پایش لنگ بود . درباری ها برای این که خودی نشان بدهند ، در برابر شاه می لنگیدند و راه می رفتند . در قصر ، از تالار انتظار تا اتاق شاه ، همه می لنگیدند . روزی اشراف زاده ای که هنوز به درستی رسم درباری ها را نمی دانست ، فراموش کرد بلنگد. او راست راست از مقابل شاه گذشت . در بارگاه شاه ، همه ، از سربازها گرفته تا درباریان زیر زیرکی می خندیدند . همه

برچسب: چاپلوسی, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

7 تا از قوی ترین چیزهایی که باعث تقویت سیستم دفاعی بدن و مقاومت در برابر بیماریها میشوند:انارماستسیرپیازچای سبزکدوبروكلی 3 چیز که جسم را بیمار میکند :1) زیاد حرف زدن2) زیاد خوابیدن3) زیاد خوردن 4 چیز که جسم را نابود میکند :1) غم2) ناراحتی3) گرسنگی4) شب بیداری 4 چیز که صورت را نورانی میکند :1) تقوا2) وفا3) بخشندگی4) جوانمردی و 3 چیز که رزق و روزی را زیاد میکند : 1) سعی و تلاش2) خوش حساب3) کمک به نی

برچسب: نکاتی, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

684.رها کنیم... پدربزرگم تعریف میکردچندسالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشی اش افتاده بودکیسه های برنج را میجویدیا بلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد ..یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذاردو موشِ نابکار را میگیرد ..اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچارهدمش را گرفته بودهو آن زبان بستهشروع کرده بود به جویدن دُمش برایِ رهایی ..یعنی حاضر بود قسمتی از خودش را ب

برچسب: کنیم, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

امروز آخرین روز زندگیته!!!!!
-میخوای چیکار کنی؟!!!

امروز بهترین روز زندگیته!!!!
-چطوری شکرگذاری میکنی؟!!

امروز سخت ترین روز زندیگته!!
-چقدر قوی هستی؟!!

امروز سرنوشت ساز ترین روز زندگیته؟!!
-چطوری برنامه ریزی میکنی؟!!

یادت باشه:
فردا یک فریبه. اگر از امروزت استفاده نکنی، قطعا یک شکست خورده ای.

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶| ساعت 0:13| توسط فاطمه| |

برچسب: فردا,فریب, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

یه ضرب المثل قدیمی میگه:
اگر رسیدن پنج شنبه وجمعه شما رو هیجان زده نکنه باید دوستاتو عوض کنی

اگر برا روزشنبه انگیزه نداری باید شغلت رو عوض کنی

اگر بیصبرانه منتظر شنبه هستی تا بری سر کار باید همسرت رو عوض کنی!

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶| ساعت 0:16| توسط فاطمه| |

برچسب: المثلی,جالب, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:55

ﯾﮏ ﺣﮑﯿﻢ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ؟ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽﺍﻡ، ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ ﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﺯ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ.ﺣﮑﯿﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺷﺖ ﭘﺮ ﺑﺮﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪﺍﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ. ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﮔﺮﯾﻪﯼ ﺯﻥ ﺑﻨﺪ ﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﺪ؟ﺣﮑﯿﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:ﺩﺷﺘﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ

برچسب: لبخند,حاصل,خاطرات, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:37

662.رابطه نسنجیده وارد استخر كه میخوای بشی معمولا نوک پات رو داخل آب میزنی تا بسنجی شرايط رو، بعد آروم آروم نردهها رو میگيری و وارد میشی تا بدنت خودش رو با دمای آب وفق بده. بعضیها اما لباس رو كه درآوردند شيرجه میزنن داخلش، حتی عمق آب رو نمیسنجند كه مبادا ضربه مغزی نشن. حكايت وارد رابطه شدن های امروزی میمونه! اول سرد و گرمش رو بچش، عمقش رو نگاه كن بعد شروع كن به شنا كردن، خيلی از خفه شدنها، بخاطر نسنجيدنِ همين عمقِ رابطههاست.. علی قاضی نظام نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶| ساعت 21:19| توسط فاطمه| |

برچسب: رابطه,نسنجیده, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:37

_از بدترین انواع ظلم رایج در جامعه،..اینکه خانواده ای برای پسر فاسد و خلافکارشان، در جستجوی زنی صالح میگردند. _سه چیز قابل برگشت نیست:سخن، وقتی از دهان خارج شد..زمان ، وقتی گذشت...و اعتماد، وقتی از بین رفت _زندگی مانند یک فروشگاه بزرگ است، در آن میگردی و هرچه دوست داشتی برای خودت برمیداری...!_اما...یادت باشد که جلو رویت حساب هست و باید قیمت هرچه را برداشتی بپردازی..!!! _نیکی به پدر و مادرقصه ای هست که،تو می نویسیو فرزندانت برای تو روایت میکنند..!_ _ادب ایجاب میکند که وقتی کسی چیزی را از تو پنهان میکند برای فهمیدنش کنجکاوی نکنی...وقتی نمیخواهد رو کند لابد ربطی به تو ندارد..! نوشته شده در س

برچسب: واقعیت,زندگی, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:37

پاسخ قاطع نادرشاه افشار به عثمانی ها: در جریان نبرد نادرشاه افشار با عثمانی ها،روزی فرستاده دولت عثمانی با دو گونی ارزن نزد نادرشاه شرفياب می شود و آنها را در مقابل نادرشاه بر روی زمین می گذارد و می گوید: لشکر ما به این تعداد است، از جنگ با ما صرف نظر کنید.نادرشاه دستور می دهد دو خروس بیاورند!دو خروس را در برابر دو گونی ارزن قرار می دهند و آنها شروع می کنند ارزن ها را می خورند.نادرشاه رو به فرستاده عثمانی می کند و میگوید: برو به سلطان ات بگو که دو خروس همه لشکریان ما را خوردند... نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶| ساعت 15:33| توسط فاطمه| |

برچسب: پاسخ,قاطع,ناصرالدین, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:37

روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد.زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود.بعد از نماز همه او را سرزنش کردندو او دیگر آنجا به نماز نرفت. همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست.مرد کافه چی با خوشرویی گفت اشکال نداره، فدای سرت...او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد. حکایت ماست:جای خدا مجازات میکنیم،جای خدا میبخشیم،جای خدا... اون خدایی که من میشناسماگه بنده اش اشتباهی بکنه، اینجوری باهاش برخورد نمیکنه.شما جای خدا نیستی اینو هیچوقت یادت نره. چقدر خوبه که اگه کسی اشتباهی میکنه با خوشرویی باهاش برخورد کنیم نه این که با خشم تحقیرش کنیم و باعث ترک اعمال خوب بشیم... نوشته شده در سه

برچسب: نباشیم, نویسنده: حمید رفیعی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 4:37

صفحه بندی